بچه كه بوديم ، ماه رجب كه مي امد ،
كوچه ي ما پر از خروس هاي نمازخوان مي شد
تمام ده ما سجاده مي شد ، مردم عطر گل محمدي مي زدند
هيچكس مقروض تقدير نبود ، هيچكس از گراني امرزش شكايت نمي كرد
شكوفه ها ، مثل لبخند خدا بازمي شدند
صبح ها ، مثل گنجشك ، دور سماور خورشيد جمع مي شديم
برايمان تلفظ كبوتر اسان بود ، حرارت لبخند داشتيم
منتظر بوديم باران بالا بيايد و دريا نازل شود ، تا ما به ذات اقيانوس برگرديم
حالا ، لب تالاب هاي روزمره گي ، به قتل عام ثانيه ها خيره مي شويم
بر سر اثبات منيت ، سايه ي درختان را هدر مي دهيم
با بره هاي بيهودگي ، دلخوشيم و بوي گل ها را ، فراموش مي كنيم
در حلول ماه رجب ، به جاي عطر تلاوت و توجه به ابشار نيايش
به جاي سكونت در بالا محله ي دعا ، به جاي غلتيدن درميان نرگس ها
به جاي گل كاري ثانيه ها و دقيقه ها ، به جاي خيره شدن به دامنه ي دلنواز ملكوت
به جاي تمركز برعروج سپيده دمان و گشودن رمز رخساره ي كوثر
به جذر و مد قيمت ماكولات ، نظر دوخته ايم
ضيافت نيايش و بركت ، به فراموشي اسمان ، تغيير ماهيت داده
هوا بقدري گس شده ، كه خرس ها هم ، يخ در بهشت را ليس نمي زنند
حال كه به درد عضلات عشق ، مبتلا شده ايم
لازم است در اين ماه ، كمي به لاستيك هاي سائيده ي جواني ، نگاه كنيم
و خلوت بركه ها را ، بيهوده برهم نزنيم
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری