صبور:
اخلاقیات جای خودش رو داده به حقوق اغشته به طمعکاری و حرامخوری
تو دادگاه ها که میری میبینی ازدحام
شاکی است اما مثل همین موضوع شما
تیغ زنی و دامگستری و تصادفات
ساختگی و فریب های مجازی و
ازدواج های کلک
یه ماشین تو تهران پشت چراغ قرمز ایستاد یه بچه ی دزدی گذاشتن جلوی چرخ عقبش چراغ سبز شد و در حرکت ماشین رفت رو بچه
زندگی این بیچاره در کوچه پس کوچه های دادگاه تباه شده
یه خاور از پاکدشت به ورودی تهران
در سه راه افسریه رسید یه زن یکی از
بچه هاش رو انداخت جلوی خاور با سرعت بالا
دادگاه که گرفتن زن گفت ۷ تا بچه دارم خواستم با دیه این یکی خرج بقیه رو بدم
باز هم راننده خاور رو رها نمیکنن
تو تهران مد شده استخوان ترقوه
یه نفر رو که اجیر کردن میشکنن
و در یک فرصت ایشون خودش رو
میندازه جلوی یه ماشین بخت برگشته
با خیال راحت پشت فرمون نشستی
یه دفعه چند نفر مثل سگهای وحشی
دور ماشین رو میگیرن و میگن
به همین راحتی عابر پیاده رو میزنی
و در میری؟ یه نفر رو هم اغشته
بخون کردن و شما تو این تله فکرت میره به فنای زندگیت و ماجراهای دادگاه و بیمه و دیه
تازه اگر کتک کاری راه نندازن
تو راهروها و پله های دادگاه هم
ذره ای حرمت نداری
خیلی راحت حقوق های نود میلیونی میگیرن و در مورد اقتصاد مقاومتی مقاله مینویسن
بازتاب طراحی های خام و نیازموده
فقط گرانی نیست توسعه ی ناهنجاری
و تغییر مفاهیم و نابسامانی روحی
مردمه
صبور:
مرتضی ربیس امور تربیتی فرخشهر
بود از من دعوت کرد برم سخنرانی
کنم رفتم و بین سخنرانی اومد تو گوشم گفت از بهشتی هم بگو
موضوع رو تابش دادم از بهشتی هم
چیزایی گفتم
اوابل انقلاب حزبی سرسختی بود
مرتضی لوزه های گلوش رو عمل کرده
بود هر روز میرفتیم دکان سهراب حامدی باباکوهی گوش میدادیم و
کیک و نوشابه نارنجی میخوردیم
شما رو به دید قوت قلب دوست داشت از بس با افکارش خودش
رو منزوی کرده بود مخصوصا بعد از
حادثه ی علیبابایی
مادر مرتضی ندیمیه و شهرام این برخورد رو داشته
اره چون افق دید ایشون باز بود
هیچوقت قیافه نمیگرفت و اهل
فیس و فاس و کلاس گذاشتن
کاذب نبود
وقتی پدرش رحمت خدا رفت برای
من نوشت زندگی کاذب تشریفاتی
رو ترک کرد
انسان تنها متولد میشه و تنها از دنیا
میره در ما بین این دو هم تنهاست
فقط حواسش نیست
در مدت زمانی که ایشون مریض بود
و درد میکشید این مشوق ها کجا بودن و اگر هم بودن چه کاری ازشون ساخته بود؟ تنها غیاث المستغیثین مونس و همدمه و بس
این هفته گرفتن و های و هو هم تشریفاته و بعد از دو روز فراموش
میشه
الان دیگه به یقین رسیده که همه
چیز و همه کس فقط اوست
متاسفانه بدلیل تحلیل های
تک بعدی در شناخت و الگوگیری
از مولوی بواسطه ی بعضی همفکران
دچار انحراف عقیدتی شد و این انحراف رو برملا کرد و ضربه ی اجتماعی خورد
خودبرتربینی ادراکی باعث میشه
مشورت و احتیاط کنار بره و صاحب علم و اندیشه اداب شرعی و شعایر دینی رو کار عوام بدانه و در توهمی سهمگین خود رو در پله ی
اخر نردبان ادراک ببینه
ما نمیخواهیم در کلیشه های سیاسی
که فرقه ها ی مزدور میسازن جای بگیریم
شما میگید برای اینکه قضاوت نشیم
باید در این کلیشه ها قرار بگیریم
این بازارگرمی ها همش کلیشه و حقه
برای محدود کردن و دوشیدن مردمه
سالهای گل عمرمون رو اسیر کلیشه ها شدیم بس
در رثاي استاد فرزانه مرتضي حامدي چه با صفايند و چه راحتند ، انان كه دست و پاي توقع را بسته و روي دوش انداخته ، تخم شبدر در امتداد نسيم مي پاشند . كرت و رقمه زراعتشان را تعريف نمي كند . واژه ها را مي پراكنند ، شايد دانه اي از ان سوژه اي شود و دست افتاده اي را گيرد . شايد دانه اي ازان ضربه ي سنگي شود بر مركز مردابي يا سوتكي شود در زدودن زنگار و سكوت يا موجي شود بر تاب گيسويي يا نتي بر اسكلت چنگي يا خنجي در دهان جوجه فرهنگي ! چه كوچك است دنياي انهايي كه نگران تعريف ديگرانند. انهايي كه دلهره ي فونت نامشان بر جلد كتاب وسنگ قبرشان ، زلالي عمرشان را بر هم زده است !
سايه ي كوتاه ز كوتاهي ديوارنيست زاويه ي نور بود سايه ده و سايه خوان استاد فرزان !
انگاه كه شب ها در امتداد واژه هاي رمزالود ، از خواب هاي اشفته حراست مي كردي، اشباح كهن ازهيبت تماشاي تو به پستو هاي قديمي مي خزيدند انگاه كه مرفهين بي درد با اسكناس بي پشتوانه ي ازادي با دست هاي خاك پرست خود ، در زمين هاي باير ارواح خوك مي كاشتند ، كارگاه ذهنت تركش بلوغ را تجربه مي كرد و انعكاس گام هايت ، هراس در گله ي خفاش ها مي افكند انگاه كه طايفه ي خميازه پرست و طعنه زن ، از شدت اشتغال به دنيا يك بار به اسمان نگاه نكرد لب هاي تو بوسه ي سوزناك زهد و سادگي را تجربه مي كرد انگاه كه خناسان مذبذب ، ييلاق نياكان خود را گم كرده بودند در ان غروب تنگ دلواپسي براي چند سي سي تبسم حق مي لرزيدي
اكنون بنگر يارانت كه در بيشه ي سوخته ي خاطرات تو مي دوند زخم هاي رخسارتو را بر ديوارهاي زمان نصب كرده اند ، و پيراهن ارغواني ات را دررهگذر تاريخ نهاده اند تا گرسنگان معرفت ، كاسه هاي خالي ادراكشان را از معنويت نام تو پر كنند و نگذارند اعضاي سنديكاي مافيا ، اجناس تاريك خود را چند برابر خورشيد بفروشند تا نگذارند زاد و ولد گرازها در شخم زاران دسترنج تو ادامه داشته باشد
اي افسانه ي زندگيت سرخ تر از نسترن ها و اي سر سپرده ي خلوتگاه پر رمز و راز ايليا چه بگويم كه دفتر ناله هاي من ، پر است ازخاطراتي كه در بغض هايم بلعيده ام
نجابتت ، بزرگ تر از تمام تاول هايي است كه نامت بر دلم نهاده است. خسرو فخرالديني
انا لله و انا الیه راجعون
با عرض تسلیت عروج ملکوتی استاد مرتضی حامدی خدمت خانواده مکرم ایشان و مردم بزرگوار شهر کیان
تقدیم به معلم جاودان استاد فرزان و تمامی معلمان فرهیخته و فداکار
سلام برتو ای تمثیل خوبیها ، ای درخشنده ترین طلوع آفتاب حضور ، سلام برتو ای تابش مهربانی ، سلام برتو ای گرمای قلم در سرمای جهل ای رازدار دل های کوچک و معصوم و سنگ صبور پروانه ها
تو روح حقیقت را پاسداری کردي تا از چهره ی جاهل زمین، گرد و غبار این همه ندانستن را بزدایی تو نگذاشتي نهال های سبز را ، باد هرزه گرد پاییز، به داس زردش بچیند
لب که به سخن می گشودي ، صدها پرنده ی سپید بال در آسمان معرفت به پروازدرمی امدند و لبریز از این همه شيدايي ، پریدن را تجربه می کردند نگاهمان که می كردي، تار و پود جانمان لبخند می زد دست هایت، ریشه های کنجکاوی مان را محکم می کرد و صدای فرشته سانت ، سایه ی غول های نادانی را از کوچه های جان ها می تاراند
ای آسمانی زمینی رخسار! اینگونه که عاشقانه به رویش شقايق ها کمر بستی ، دیر نیست که از هر گوشه ی این ديار، صنوبرانی سربلند، با انگشتان سبزشان، گیسوان خورشید دانش را شانه بزنند و ستاره های فروزان پژوهش، از چشمان آگاه همین نوباوه گان بزرگ اندیشه، روشنی بخش رصد خانه های تاریک جهان گردند
تو را چه بنامم ؟ ای عصاره ی مهربانی و ایثار و عشق تواز شیره ی جانت رگ های کبود لاله ها را ، خون کاوش و تفکر نوشاندي ، تا نفس های زندگی ، با نبض آیينه ها هماهنگ شود
اي معلم مهربان ! آن گاه که به اشارت مهر، قلم را اجازت شکفتن دادی، آسمان دل ها به نور معرفت روشن گشت وآن گاه که غنچه ی یقین از چشمه سار زلال عشق سیراب گشت، گلزاری سبزتر از بهشت در باغ دل ها شکوفا شد
در برابرآن همه ایثار ، محبت و صداقت چه می توان گفت؟ ای مباهات یافته به فخرهدایت ! بوسه ام بر سنگ قبر تو باد گیاه دانش که سر از خاک برمى آورد، ابتدا به تو سلام مى کند همه ی اتفاقهای تو به گل سرخ می رسند نیمکت های کلاس، مثل کلام تو هیچ گاه بوی کهنگی نمی گیرند کلاست باغچه ای از گل های همیشه بهار است که عطر زندگی را از جانت می آکند يادگاران تو رسولان روشنی اند کلمات تو ساده ترین شکل ترجمه ی خورشیدند ؛ وقتی نور را نقاشی می كردي وقتی گرد گچ های سفید بر شانه هایت می نشست ، انگار ، قله ي جهان بين با لبخندی مهربان در مقابلمان ایستاده است؛ ! با همان سربلندی همیشگی هر که چروک های پیشانی ات را دنبال مي كرد ، به رنج باغبانی می رسيد که سال هاست گل هایش را از بیم خزان به بهارهای در راه سپرده است ، باغبانی که هر صبح، با لبخندی بی پایان ، بهار را به باغش دعوت می کند شاگردانت چون ماهیان قرمز کوچک ، که غیر از آب نمي بينند از هم می پرسيدند آب را و تو رودی بودي که به اقیانوس های دور، پیوندشان می دادي و آب را برایشان بخش می کردي تو جان تشنه ي کویری ما را از باران دانش سیراب می کردي تو چشمه ای بودي که زلالی را در زیر سایه درخت دانایی، به ما تعارف می كردي اردیبهشت، با نفس های بهاري ات جوانه می زد تو به ما یاد دادي تا مثل همه ی پرنده ها پرواز کنیم و یادمان دادي که خویش را به عروه الوثقي برسانیم ؛ آب حیات، همین کلماتی هستند که تو به ما اموختي ، بی آنکه چشم طمعی داشته باشی ؛ ما درس چگونه زندگی کردن را از تو آموخته ایم و تمام دار و ندارمان، کوله باریست از آموخته های تو که سال ها پیش از مسافر شدن، در دست هایمان نهادی تا سربلند به مقصد برسیم همیشه دلگرممان کردی تا جاده های پرپیچ و خم زندگی را با امیدواری طی کنیم حالا که باغچه ها ی زیبایت به بار نشسته اند مسرور باش مثل همیشه ، تا ما همه ي خستگی ها را فراموش کنیم
دوستت داریم فرزان دوستت داريم معلم می ستاییمت و خاطر خستگی ناپذیرت را به واحه های خرم ایمان و عشق می سپاریم عمر جاودانه ی گل هایی که تو پرورش دادی برازنده ی شهركيان؛
خسرو فخرالدینی
اینکه ایشون گفت من به یقین نرسیدم بزرگترین صداقت تاریخه
تا حالا کسی به این صراحت حرف راست نزده خیلی یا ارزشه این اقرار
عقاید ما سنتی و ارثی و تقلیدیه
برای همین ظاهر و باطنمون متفاوته
و به هم دروغ میگیم
مرد اونه که فکر و تحقیق کنه و اگر
چیزی از عقاید دستگیرش نشد رها
بشه از دودوزه بازیها و نقش بازی ها
این از اسرار ایشونه و شما رو محرم
دونسته و به زبان اورده
مقام شک مقام با ارزشی است
به شرطی که تبدیل به یقین بشه
شما هم جادوگری کردید و این حرف
رو از ته چاه دل بیرون کشیدید
به هیچکس نگید چون اسرار یه بنده
خداست
باغ عمان
استاد نغمه و ابیاری باغ
با سینی پر از
چای البالویی
به ایوان کلبه ی
باغ عمان بیا
و زیر باران شبنم
نفس تازه کن
حال که هوا شرجی - شبنمی است
و از ابر مریم ،
خورشید میبارد
و شمیم گل یاس
از باغ مجاور
باغ حاج جمشید می وزد
بیا تا زوم کنیم
روی یک دیالوگ معصوم
از کلبه هایی بگوییم
که ایوانشان
رو به باغ خداست
و از زیر بورگه هاشان
صدای تکان های
بال ملایک می اید
از درختانی بگوییم
که بادامشان ابستن
وجدان و شعور است
از سقف هایی بگوییم
که محل بزم ارواح
و پچ پچ عشقند
مجموعه ی معماری
باغ شما
مثل یک دانه ی نارنج
بر شاخه ی طرح عمان
تکان می خورد
چه همخوانی
با شکوهی است
ما بین مرغان باران
و بام کلبه ی این باغ
چه زیبایی سرخ و سبزی
ارمیده زیر سایه ی
لامپ های ال ای دی
و در بین این
کوچه ی چند متری
عجب ازدحامی است
از خاطرات !
بوته ی اطلسی
از زمانی که قدم به باغ می گذاری
از درختان انرژی میگیری و با قاشویل
تیمارشان میکنی
و با تک تک انها کشتی میگیری
حرارت وجودت را فرا میگیرد
تو نیاز به دوش داری
بیا دوش باران بگیر
بگذار تنت را تمنای باران بگیرد
بگذار که ارنجت از قوس موسیقی
روزها رد شود
بگذار تخیل بیاید سراغت
بگذار خیالت میان چمن های
حیرت بگردد
و اندوهت از پشت بام
کلبه ی باغ پر بگیرد
طناب ال ای دی را که روشن کنی
و دقت کنی میبینی من کنار ان بوته ی
اطلسی نشسته ام
وقتی دانستم این لحظه تکرار ندارد
برایم خیلی ارزشمند می شود
ارزش لحظه را که یافتم
در ان لحظه
بهترین ها را انتخاب خواهم کرد
ثانیه های با ارزش عمر
نباید مولد استرس و نشخوار روزمره گی شود
اموخته ام که هیچگاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت شان نگذارم
بیل باغبانی
در این عصر بی پنچره ی نادرخت
که رایحه ی پونه ای ذایقه ی بشر را
برنمی انگیزد
در زمانه ای که بشر باغبانی را رها کرده و در کشتزاران زمین بذر باروت می افشاند
شما با نبض حیات هم اوازید
بیل باغبانی بر دوش نهاده و در کولاک
رمزها و بوران اسرار
روان گیاهان را تیمار می کنید
شما به اندازه ی معماها عمیق و
از تنهایی با عظمت ترید
گویا از ساکنان دامنه ی اندیشه اید
باغ شما عرفان تازه و خوشمزه ای دارد
سپیده دمان را خروس وار برخیزید
و به اوای رمه هایی گوش فرا دهید
که به سوی ییلاقات روح حرکت میکنند
از بشر بی هویت امروز به بوته ی
اطلسی همجوار کهکشان ال ای دی
پناه ببرید
بر بال درختان بادام بیاویزید و
در ساعات موسیقی خیز سحر
بر گلدسته های بلندترین اقاقی اهنگ
تحریر امیز سر دهید و بگویید
شهادت میدهم که هر شکوفه ای
ایه ای و هر گلبرگی انجیلی است
انگاه در ثانیه های شفاف خلوص
یک جرعه ایینه بنوشید
شب عملیات فتح المبین تا صبح تو کانال بیدار بودیم صبح زود که با پوتین نماز خوندیم سید مرتضی طاقونکی فرمانده گرهان شده بود و
بلوف میزد به دروغ میگفت صدام از
عراق فرار کرده و همه میریم کربلا
ما ساده دلان هم ذوق میکردیم
صبح که افتاب بالا اومد انچنان پاتکی
بهمون زدن که زنده موندنمون فقط
معجزه بود
من از پشت سکوت با تو سخن میگویم و در اوازم همهمه ی رمه های قشقایی نهفته است
در هر کلمه ام جویباری از ارزوهای بر باد رفته جاری است
و پشت هر کلمه ام بوته ی حزنی می روید
من در ثانیه های منظم نشخوار پاره ای از خود را گم کرده ام
روزگار را در مسافرخانه ی الفاظ میگذرانم
در رنگین زار ایینه به دنبال سایه ی خود میگردم و وجودم پر از حیرت و نجواست
دلخوشی من گل کاری ایینه ها و خوشه خیزی تصویرهاست
گذرنامه ی ملکوتم باطل شده است
هیچکس ایینه های تاریک مرا نمی خرد
مثل موج در خود فرو میریزم بی انکه ترا در لابلای مرجان ها دریابم
می دانم تو در این نواحی ناشناس
بر سر راه ادراکم نشسته ای
تو که دست های خاکی ات پر از موسیقی
ستاره هاست
صدای نگاه من چه اندازه به فواره های سبز نگاه تو شباهت دارد
چقدر استانه ی من به گلدسته های تو نزدیک است
به نیمکره ی خاموش نگاهت بنگر و دریاب که کدامین غزن منظومه های ما را به هم پیوند میدهد
یه همکار داشتم دوتایی تو یه اتاق بودیم دایم تسبیح دستش بود و
ذکر میگفت یه روز با گریه گفت
دعا کن من شهید بشم
یه روز از اجحاف ها و تبعیضات حقوقی کارگزینی براش گفتم
گفت پیگیری لازم نیست
۵۰۰ صلوات صبح و ۵۰۰ صلوات بعد از ظهر بفرست درست میشه
یه هفته بعدش ایشون کشته شد
تحقیق کردیم دیدیم زنش عضو فرقه ای از دراویشه و شوهر رو وادار به عضویت کرده پس از خروج شوهر از این فرقه زن با همدستی پسرش او رو
به عنوان مرتد کشتن
بی شک پروردگاری که سنجاقک را روانه ی نهر میکند
قلمرو کشتزار را اسیر نگاه پروانه میسازد
به زمین ابراز سبزشدن میدهد
به اسمان بروز خورشید را عطا میکند
چشمه را میعادگاه اهو و گندمزار را اشیانه ی کبک قرار میدهد
فطرت ما را نیز در باران های استوایی بینش شستشو میدهد
و به ما ذایقه ای ارزانی میکند تا از مملکت اجسام سلطنت ارواح را نظاره نموده و در عروسی بادام ها شرکت کنیم
وظیفه ی ما بسی جدی تر و خطیرتر
از ان است که به اشوب سازی ها و
معرکه گیری ها سرگرم شویم
در دقایق التهاب و هیجان زندگی
همگی جامه ی شغاد بپوشیم و
شغادوار چاه بکنیم ، بی انکه رستمی
در کار باشد
لاشه ی زمانه شدن بد دردی است
پوچی مهم تر از پوکی استخوان است
قنات برکت خشکیده زیرا :
مرداب های کهن را لایروبی نکرده ایم
حال خوب فقط با بازسازی درون اتفاق میافتد
بدون امنیت درون با سبزی چمن و شرشر اب و چه چه بلبل تحقق حال خوب یا ممکن نیست یا موقت است
رفع گیرهای روح ؛ شکستن حصارهای ذهنی ؛ ارایش فضای ذهن و نگاه عالمانه عامل رونق ثانیه هاست
سلام
اگر صاحب هنر نبودی بهتر متوجه حال و احوال بی هنران میشدی
هنر به انسان وجهه و شخصیت و جذابیتی میده که داشتن ترلیون ها
دلار فاقد این اثر و بار روانی است
بی هنران که دستشون از مرواریدها و برلیان های خدادادی خالیست عمر خود رو هزینه میکنن و تلاش همه جانبه دارن تا با انباشت ثروت بر روی این کمبود ازار دهنده روپوش بگذارن و از خود شخصیت بسازن و محبت بخرن و از انزوای حاصل از فقدان هنر رها بشن اما تمام عمر در این حسرت میسوزن و کمبود دایمی و محرومیت از مرواریدهای الهی روحشان رو ازار میده
افرادی که نعمت یک یا چند هنر بر پیشونیشون میدرخشه از ظرفیت و ارامش نیز برخوردارن و حتی در نبود ارتباط با دیگران احساس تنهایی و انزوا نمیکنن و دلخوش و امیدوار به زندگی هستن
گدای محبت نیستن و برای ابراز وجود اویزون به اقبال بندگان سراسر فقر و نیاز نمیشن
و اما متاسفانه شما کلکسیون هنرید و ذایقه تون قادر به چشیدن مزه ی دریوزه گی جماعت بی هنر نمیتونه باشه
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری