جلوه ي داريوشي با قلم خيال چشم هاي تو را ترجمه مي كنم تمام ثانيه هاي سالم را مديون تو مي دانم مي خواهم شانه هاي صنوبري تو را به بهار كلماتم شكوفه باران كنم زبان قلم را اراسته كنم به نا م تو، تا كلمات كيف كنند ، مست شوند و بميرند بهارامده ، زمين و زمان شكوفا شده باران امده ، تمام جهان مسيحا شده ابرهای بي تو بودن نمي بارند ابرهاي بي تو بودن ، اسمان را از چشم هاي من مي گيرند بهار شايد تو باشي و بوي نمناك ابوعطا كه در گوش نسترن ها پيچيده بهار كه تو را ببيند گل از گلش مي شكفد و مي ايد تو زبان تمام پرندگاني ، ان دم كه بهار را در سرشاخه های تمنای درختان كيان مست میکنند شادي هايت را بر صورت من بريز فروردین من واضافات ان را پست کن برای کسي كه بهاري ندارد رخوت و خاموشی، قهر و فراموشي در وقتِ خوش بهار، درفرصتِ کوتاهِ زندگی، گناه کبیره است تو چنان در این میانه شعلهور شدی كه كه اعداد نوري در وراي ابرهاي مات به بن بست زحل زل زدند اين كوچه بي تاب است با جلوه ي داريوشي مستش كن ======== درود بر اقا سعيد مهربان عطسه ي قلمت را كه شنيدم ، فهميدم روانت پراز اوازهاي نيمه شبان مستاني است ، كه از پرسه ي ميخانه هاي نيايش بازمي گردند ارايشي غليظ و غريب از لب و لوچه ي سطورت مي چكد ، وراي فوروارد ها و عادت هاي هميشگي كانال پرش از مقامات جيبي و شئون ريالي و قلمروعابربانكي به الفاظ اتو كشيده اي همچون پیمانه کش پیمان الست ، متمسک به مستمسک لا تقنطوا و صفه نشین عرصه ی دریوزه ی عرش کبریا اين شائبه را القا كرد كه تيزي نوك مخروط ، زمين را شكافت ، يا مخروط بر قاعده نشست اجناس غيبي بر دوش گرفته اي و در اجرستان محباد ، لهجه ي رفرفي سرمي دهي زراعت روحي ، مقبول كشاورزان ديمي نيست و بازارهاي زمين بر محصولات اسماني ، بسته است در اين تلگرام بازار ، رمضان عبدالله و مقتدا صدر از سندس و استبرق و رفرف اشناترند اما حضرت مرتاح بعد از يومنون باالغيب فرمود : اولئك هم المفلحون مگر ممكن است فوران خورشيد اسير چند قلمرو تاريك باشد؟ افتاب واقعيتي است نوراني كه گاه گاه از كنار دريچه ها و سلول ها مي گذرد گل هاي سرخ در مسير تابش ايوان ها مي رويند من به سايه ي گلخانه ها معتادم و مي دانم يك من مريم ، چند مثقال شبنم مي دهد اما مگر مي شود اسان در شرايط شليك نشست و زير سايه بان چاه ويل ، نوشابه ي نيايش نوشيد ؟ اقوامي را مي شناسم كه هلاك شدند ، به جرم انكه پرستو ها را به تيرك هايشان راه ندادند =====================================
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری